محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

818

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پيش اياس بگريخت با عيالان و اهل بيت و زنان خويش ، و اسب و سلاح آنچه داشت و آن دختر كه داشت همه به مردى سپرد نام او هانى بن مسعود از بنى شيبان به باديه اندر . و اندر بنى شيبه مرد از او مهتر نبود ، و به قبيله و ياران كس از او بيشتر نبود ، او را گفت : اين خواسته و عيال و فرزند من پيش تو به زنهار دادم ، و اندر سلاح خانهء او چهار صد پاره جوشن بود و بر اصطبل او چهار صد تا اسب تازى بود و خواستهء بسيار از هر گونه‌اى ، جمله بدين هانى بن مسعود سپرد و خود با زنش برفت و به قبيلهء خويش شد به طى ، و او را به طى دستگاه بسيار بود ، به زنهار ايشان شد ، او را نپذيرفتند از بيم كسرى . پس از آنجا بشد و به بنى سعد شد ، و ايشان نيز اين جواب دادند و نپذيرفتند از بيم كسرى . نعمان متحيّر شد و ندانست كه كجا شود . زنش گفت : برخيز و به در كسرى رو و از وى عذر خواه ، و تو گناهى نكرده‌اى ، او ترا نكشد ، پس اگر بكشد بهتر بود از اين ذلّ و خوارى كه همى بينى از هر كسى . نعمان گفت : راست گويى . پس برخاست و نزد كسرى شد و دانست كه كار او زيد بن عدى تباه كرده است . پس چون پيش كسرى آمد زمين بوسه داد و آفرين كرد و عذر خواست و كسرى را گفت : اين غلام ، يعنى زيد ، نامهء من جز آن ترجمه كرده است كه من نبشته بودم و دروغ گفت بر من . زيد گفت : اى ملك ! هر كه كه او بر تخت نشيند و تاج بر سر نهد و نبيذ خورد پندارد كه تو رهى اويى نه خداوند او . پس نعمان را گفت : نه تو گفتى به حيره كه بر تخت نشسته بودى كه ملك عجم مرا است و به من آيد يا به فرزند من ؟ ! و بر اين سوگند خورد در پيش كسرى كه او چنين گفت . كسرى بفرمود تا نعمان را بازداشتند سه روز و روز چهارم او را در پاى پيلان افگندند و بكشتند ، و حديقه دختر نعمان چون اين بشنيد غمگين شد ، و نعمان و فرزندانش همه ترسا شده بودند و دين عرب دست بازداشته . پس چون حديقه بشنيد كه پدرش را كشتند ، برخاست و به صومعهء هند شد . و هند دختر منذر بزرگ بود ، آنكه او را ابن ماء السماء خواندندى ، و ترسا شده بود و صومعه‌اى كرده و هم آنجا عبادت همى كرد تا به ترسايى اندر بمرد ، و امروز آن صومعه را دير هند